حكيم ابوالقاسم فردوسى
997
شاهنامه فردوسى (بر اساس چاپ مسكو) (فارسى)
برادرش را ديد بر زيرگاه * نهاده بسر بر ز گوهر كلاه چو آمد بنزديك شنگل فراز * ورا ديد با تاج بر تخت ناز همه پايهء تخت زرّ و بلور * نشسته برو شاه با فرّ و زور بر تخت شد شاه و بردش نماز * همى بود پيشش زمانى دراز چنين گفت زان كو ز شاهان مهست * جهاندار بهرام يزدان پرست يكى نامه دارم بر شاه هند * نوشته خطى پهلوى بر پرند چو آواز بهرام بشنيد شاه * بفرمود زرّين يكى زيرگاه بران كرسىء زرْشْ بنشاندند * ز درگاه يارانش را خواندند چو بنشست بگشاد لب را ز بند * چنين گفت كاى شهريار بلند زبان بر گشايم چو فرمان دهى * كه بىتو مبادا بهى و مهى به دو گفت شنگل كه برگوى هين * كه گوينده يابد ز چرخ آفرين چنين گفت كز شاه خسرو نژاد * كه چون او بگيتى ز مادر نزاد مهست آن سر افراز بر روى دهر * كه با داد او زهر شد پاى زهر بزرگان همه باژدار وىاند * بنخچير شيران شكار وىاند چو شمشير خواهد برزم اندرون * بيابان شود همچون درياى خون ببخشش چو ابرى بود دُرّبار * بود پيش او گنج دينار خوار پيامى رسانم سوى شاه هند * همان پهلوى نامهيى بر پرند [ پاسخ دادن شنگل به نامهء بهرام ] چو بشنيد شد نامه را خواستار * شگفتى بماند اندران نامدار چو آن نامه بر خواند مرد دبير * رخ تا جور گشت همچون زرير به دو گفت كاى مرد چيره سخن * بگفتار مشتاب و تندى مكن بزرگى نمايد همى شاه تو * چنان هم نمايد همى راه تو كسى باژ خواهد ز هندوستان * نباشم ز گوينده همداستان بلشكر همى گويد اين گر بگنج * و گر شهر و كشور سپردن برنج كلنگ اند شاهان و من چون عقاب * و گر خاك و من همچو درياى آب كسى با ستاره نكوشد بجنگ * نه با آسمان جست كس نام و ننگ هنر بهتر از گفتن نابكار * كه گيرد ترا مرد داننده خوار نه مردى نه دانش نه كشور نه شهر * ز شاهى شما را زبانست بهر نهفته همه بوم گنج منست * نياكان به دو هيچ نابرده دست دگر گنج برگستوان و زره * چو گنجور ما بر گشايد گره به پيلانش بايد كشيدن كليد * و گر ژنده پيلش تواند كشيد و گر گيرى از تيغ و جوشن شمار * ستاره شود پيش چشم تو خوار زمين بر نتابد سپاه مرا * همان ژنده پيلان و گاه مرا هزار ار بهندى زنى در هزار * بود كس كه خواند مرا شهريار همان كوه و درياى گوهر مراست * به من دارد اكنون جهان پشت راست همان چشمهء عنبر و عود و مشك * دگر گنج كافور ناگشته خشك دگر داروى مردم دردمند * به روى زمين هرك گردد نژند